مردی از شهر پاییز...خیابان مهر
عزیز من..! روزگاریست که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمیدانند.این ما هستیم که در چنین روزگار دشواری باید نگهبان اعتبار شبهای شفاف و پرشکوه , کهکشان راه شیری , و شهاب های فروریزنده باشیم... شاید بگویی : ((در زمانه یی چنین , چگونه می توان به گزمه رفتن در پرتو ماه پر اندیشید..؟)) و شاید نگویی ; چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده یی و خواهی شنید... (( آنکه هرگز نان به اندوه نخورد و شب را به زاری سپری نساخت شما را ای نیروهای آسمانی هرگز , هرگز , نخواهد شناخت )) گوته اگر فرصتی پیش بیاید - که البته باید بیاید - و باز هم شبی مثل آن شبهای عطر آگین رودبارک که سرشار است از موسیقی ابدی و پرخروش سرداب رود , در جاده های خلوت خاکی قدم بزنیم , دست در دست هم , دوش به دوش هم , باز هم به تو خواهم گفت : گوش کن..! گوش کن بانوی من.! در آن ارتفاع , کسی هست که مارا صدا میزند. .. و تو میگویی: این فقط صدای موسیقی نامیرای افلاک است.... . . . ما هرگز کهنه نخواهیم شد... فهیمه جان بازم بخاطر زحماتت برای وبلاگ ازت ممنونم... عزیز من.. بی پروا به تو میگویم که دوست داشتنی خالصانه , همیشگی , و رو به تزاید , دوست داشتنی ست بسیار دشوار , تا مرزهای ناممکن. اما من , نسبت به تو , از پس این مهم دشوار به آسانی برآمده ام ; چرا که خوبی تو , خوبی خالصانه , همیشگی و رو به تزایدی است که هر امر دشواری را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فروریخته. امروز که روز تولد توست , و حق است که خانه را به مبارکی چنین روزی گلباران کنم , اگر تنها یک غنچه فروبسته ی گل سرخ به همراه این نامه کرده ام دلیلش این است که گمان میکنم عصر , بچه ها , و شاید برخی از دوستان و خویشان , با گلهایشان از راه برسند. و این , البته , شرط ادب و مهمان نوازی نیست که ما , پیشاپیش ,همه گلدانها را اشغال کرده باشیم. گلدان , خانه محبت دوستان ماست. (( معنای زندگی )) بارها از خویشتن پرسیدم...زندگی یعنی چه..؟ زندگی چیست به معنای حقیقت...؟ زندگی با چه هدف گشت پدید...؟ وچرا....؟ و چرا خالق یکتای حکیم زندگی را آفرید...؟ معنی زندگی این نیست یقین... که بیاییم و بمانیم و رویم... زندگی را باید لمس کنیم...در تمام لحظات... با تمام احساس... همه جا در همه چیز... زندگی جاری است... همچو آبی در رود... همچو خونی در رگ... همچو جانی در تن... زندگی یعنی... پر کشیدن همچو یک شاپرک از پیله تنگ... زندگی یعنی... همچو پروانه به عشق شمع نابود شدن... زندگی یعنی... مستی بلبل و باغ در هوایی پر ز عطر گل یاس... زندگی یعنی... انتظار زایش گل از گیاه... زندگی یعنی... رقص یک خوشه گندم با باد... زندگی یعنی... رفع عطش خاک , به یک جرعه سراب... زندگی یعنی... گریه ابر بهار در فراغ گل یخ... زندگی یعنی... خبر قاصدک از , مرگ یک قطره در آب... زندگی یعنی... پریدن بی پر پرواز و بال... زندگی یعنی... عروج روح تا فصل خیال.... این هم یکی دیگه از اشعاری که ساناز خانم برام ایمیل کردن...ازشون ممنونم که نسبت به وبلاگ لطف دارن....البته متاسفانه باز هم شاعرش رو نمیشناسم...اگه کسی از بازدید کننده های عزیز میدونه سراینده این اشعار کیه ..لطفآ راهنمایی کنه.. هر شب که فرصت ميکنم , جوياي حالش مي شوم از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم در آسمان آرزو , هر دم صدايش مي زنم چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم در هر شب تاريک من , بدر است ماه صورتش از شرم اين ديدار نو , منهم هلالش مي شوم جاريست اشک از ديدگان , هر دم که يادش مي کنم مقبول درگاهش شوم , اشک زلالش مي شوم سر گشته و حيران شدم , دلتنگ و بي ايمان شدم گويم به هر شيدا دلي , خط است و خالش مي شوم جوياي حالش مي شوم , مست از خيالش مي شوم با اين دل سودائيم , رنج و ملالش مي شوم تاريکي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر کشيد انگار خواب است اينکه من غرق وصالش مي شوم
عزیز من..! مدتی ست میخواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعض شبهای مهتابی , علیرغم جمیع مشکلات و مشقات , قدری پیاده راه برویم - دوش به دوش هم. شبگردی, بی شک , بخش های فرسوده ی روح را نوسازی میکند و روح را نوسازی میکند و تن را برای تحمل دشواری ها , پر توان.. از این گذشته , به هنگام گزمه رفتن های شبانه , ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد... نترس بانوی من..! هیچ کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم , در خلوت , زیر نور بدر , قدم میزنیم.هیچ کس نخواهد پرسید و تنها کسانی خواهند گفت: (( این کار ها برازنده ی جوانان است )) که روحشان پیر شده باشد ; و چیزی غم انگیز تر از پیری روح وجود ندارد. از مرگ هم صدبار بدتر است... راستی , طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم.حالا میتوانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی..هیچ نگاه سرزنش بار طلب کاری نخواهد بود..مطمئن باش..! ضمنآ همه چیزهایی را که فهرست کرده بودی تمام و کمال خریدم..برنج , آرد نخودچی , آرد سه صفر , ماکارونی , فلفل سیاه , زردچوبه , آبغوره , نبات , برگ بو , صابون , مایع ظرفشویی و دارچین که عطرقدیمی یاد انگیزی دارد... میبینی که چه خوب , من بی حافظه , نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام...؟ خب ...دیگر میتوانی قدری آسوده باشی , و شبی از همین شبها , پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی.ما با اینکه خیلی کار داریم , پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت.. عزیز من.! ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان بر آییم , و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم.. ما از راه عقب نخواهیم ماند , زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید.. فقط کافیست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم.. همونطور که قبلآ گفتم دوستان عزیز توی مدتی که حال روحی مناسبی نداشتم خیلی به من لطف کردن...با حرفهای قشنگ شون و با ایمیل ها و نظرات زیباشون منو شرمنده کردن... این شعر زیبا رو یکی از دوستان به نام ساناز خانم برام فرستادن...حتمآ توی بخش نظرات خوندین...نمی دونم شاعرش کیه..؟ساناز جان هم چیزی ننوشته...به هر حال من از خوندنش خیلی لذت بردم...این شعر رو به خاطر تشکر از ساناز جان توی وبلاگ آپلود کردم... ساناز جان بازم ممنونم ازتون... از زندگی از این همه تکرار خسته ام





از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام


